English جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹

نامه‌ سر گشاده‌ پدر سورنا هاشمی پس از سی روز بی‌خبری مطلق از فرزندش

شنبه , ۱۰ بهمن , ۱۳۸۸ @ ۸:۴۵ ب.ظ
کد خبر: 071674

پدر سورنا هاشمی، فعال دانش‌جویی، پس از یک ماه بی‌خبری مطلق از فرزندش نامه‌یی را خطاب به وی تنظیم کرده است.

خبرگزاری حقوق بشر ایران - رهانا

رهانا – زندانیان: علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی ۳۰ روز پیش در حالی که به شهر تبریز سفر کرده بودند، ناپدید شدند و تا کنون هیچ خبری از آن‌ها در دست نیست. این در حالی است که تمام شواهد حاکی از بازداشت آن‌ها است اما نام آن‌ها در هیچ نهاد امنیتی وجود ندارد و این مساله باعث نگرانی خانواده‌های آن‌ها شده است.

متن نامه‌ی پدر سورنا هاشمی به شرح زیر است:

به نام خالق پاکی ها

سورنا ، پسرم ، روزگاری بود که عکس کوچکت در پس زمینه ی خاک  خاکریز دم به دم زمزمه ی التماس آلود چشمانم بود ، خاک ِ تن به تیغ می تکاندیم و در راه حفظ وطن می رفتیم.
وطن ترینم تو بودی و جان سپر جانت کردم ، تنها نبودم ، هزاران بودیم ،تنها نبودم…
روزی به تلخی این روزها باران گلوله و خمپاره زمین را گهواره ی صدها شیر مرد کرد…به خواب می رفتند آرام و لبخند از خاطره ی خنده ی مادر ، همسر ، فرزند می زدند و خرسند از باروت و گلوله ای که دیگر نمی توانست تنی را خونین کند…
من نیز سهم ام را گرفتم ،چکمه ای به خون آغشته از زخم صورتم ، کابل برق با تکه های تنم…اسارت را به جان خریدم خرسند از این که تو آزادی ، تو می خندی ، تنها نبودم…
نشانمان بی نشانی ،مفقود الأثر بودیم و ماه و سال یکی از بیماری ، یکی زیر شکنجه ، یکی به رگبار گلوله چشم می بست…هیچ نشانی از اسارت ما نبود.
دل گره زدم به ضریح میله های زندان که تو را آزاد ببینم ، لباسم دخیل زخم های دوستان و هم رزمانم شد تا تو گزندی نبینی…
امروز اما تلخ تر از آن روزهاست…تو در بندی ، تو اسیری ، تو نمی خندی…بیش از یک ماه می گذرد و نشانی جز اسارت تو ندارم…
وای بر من ! نکند اسارت را از من به ارث بردی ؟!
چرا تنها ماندم ؟ هم رزمانم کجایند ؟ نکند سیلی به گوش تو می زنند ؟! نکند نمی دانند ؟! نمی دانند که تو از دو سالگی با عراقی ها می جنگیدی ؟! که ترکش از تنم در می آوردی ؟!
تنهایم…
سورنا جان ! پسرم ، ماجرای دانشگاه زنجان را فراموش نکرده ام :
همرزم من نبودند آنان که به مرز تن فرزندان این خاک تجاوز کردند !
همرزم من نبودند آنان که در اندیشه ی حاشا بودند !
همرزم من نبودند آنان که تو را به بند کشیدند ، از تحصیل محروم کردند…
همرزمانم را خوب می شناسم !
بگذارید فکر کنم که اینها از ما نیستند ، بیگانه اند که چنین جفا می کنند
بگذارید فکر کنم همه آن روز شهید شدند و من زنده ماندم تا زجر بکشم…تا آن روز که اگر شهیدی زنده مانده ندایم را پاسخ گوید !
روزگاری از همه چیز گذشتم تا تو آزاد باشی حال که آزاد نیستی همه چیزم را می دهم برای سلامتی ات !
و برای دوباره دیدنت…

اصغر هاشمی
بهمن یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت


ارسال به بالاترین ارسال به Twitter ارسال به Facebook : ارسال به شبکه‌های اجتماعی

۲ نظر

  1. raha می‌گوید،

    پدرعزیز فقط شرمندگی میماند و بس از سالهایی که برای ما جان خود در کف اخلاص گذاشتید و در جبهه ها حضور داشتید و سورنای عزیز ما چشم به راه پدر بود بعد هم سالهای اسارت باز هم سورنای نازنین چشم به راه .سورنای عزیز تر از جان هر ایرانی باور کن که قلب هر ایرانی اصیل نه از تبار جیره خواران برای سلامتیت میتپد و ارزوی ازادی تو و همه ازاد اندیشان را دارد فقط کمی طاقت بیاور انشالله نزدیک است روزی که درهای زندانها باز شود و همه با هم سرود پیروزی سر دهیم سورنا جان این بار پدر چشم به راه توست و ما دلهامان مالامال از دعا و چشمانمان مملو از اشک و سرهامان رو به اسمان تا خداوند علیم وحکیم و صبور ریشه ظلم را از وطنم بر کند با ارزوی دوباره دیدن تو و پدرت
    ی

    ارسال شده در تاریخ بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ

  2. فاطمه ایرانشاهی می‌گوید،

    سورنا،برادر سربلندم،نمیدانم این خواهرت را میشناسی یا نه.پس بگذاربگویم،۲۳سال پیش،دریکی از روزهای سرد زمستان پدرم باچشمانی لبریز از دلهره واشک خانه راترک کرد و بارفتنش حسرت آغوش گرمش رابرای همیشه در دل من گذاشت.امسال روز رفتن پدرمن مصادف است با روز رفتن برادرم که تو باشی
    تونیز مانند پدرم خداحافظی نکردی
    تنها نامی که برای این روز می توان برگزید؛روز رهایی آزادمردان،روز رسوایی استبداد
    آقای هاشمی پدر من هم مثل شما جنگید برای سلامتی فرزندش،اگرچه امروزتنها سهم فرزند معلولش ازپدر،تنها یک قبر درقطعه شهداست،اما یقین دارم اگرامروزپدرم زنده بود بازهم می جنگید امااین بار برای سلامتی برادرم سورنا
    راستی اینبار باچه کسانی می جنگید؟
    پدرم کجاست؟برادرم را کجابرده اند؟چقدر من تنهایم…

    این روزهاتنها زمزمه این قطعه غم دوری توراکمی تسکین می بخشد:

    سپیده که سر بزند

    در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید

    شیبه آن چه در بهار بوییدیم

    پس به نام زندگی ؛هرگز نگو هرگز

    به امید رهایی
    فاطمه ایرانشاهی
    فرزند شهید بهمن ایرانشاهی

    ارسال شده در تاریخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۵۸ ق.ظ

نظر شما

گزارشگران و فعلان حقوق بشر در ایران  خبرگزاری رهانا بخش انگلیسی‌ خبرگزاری رهانا دفتر پیگیری وضعیت زندانیان سیاسی دانشکده حقوق بشر رهانا مرکز انتشار گزارش‌های چند رسان ای
© تمامی‌ حقوق این سایت متعلق است به خانه حقوق بشر ایران و استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است . Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!